پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و مهرسا

از دو سال پیش تا حالا!

از دو سال پیش تا حالا مامانم هیچ مطلبی برامون ننوشته! البته که دیگه وبلاگ از مد افتاده اما الان که مامانم وبلاگمون رو مرور میکنه میبینه چه دنیای خوبی بوده  حالا چند تا عکس از این دوسال میزارم تا کمی حال و هوای اینجا عوض بشه تولد 4 سالگی پارسا عید 94در قشم   ...
17 مرداد 1396

قشم

برای چهارمین بار رفتم قشم البته خواهرم اولین بارش بود که میومد قشم امسال خیلی به من خوش گذشت مهترین دلیلش هم این بود که من میتونستم برم استخر اما تفریحات امسال من در قشم قایق سوار شدیم  و رفتیم جزیره هنگام و دلفینها رو دیدیم البته خواهرم که در کل مسیر قشم تا هنگام و برگشت و موقع تماشای دلفینها خواب بود اما من تونستم به ماهی ها کیک بدم امسال هم رفتیم کروکودیلها را دیدیم و تنها سوال من در مورد این حیوانها این بود که  چرا رو سایلنتن! یک کار مهمه دیگه که امسال تونستم انجام بدم این بود که دوبار رفتم کارخونه که محل کار بابا هستش و کلاه ایمنی هم سرم کردم اما به دلیل مسایل امنیتی عکس ندارم! کمی بیلیارد کمی پین...
25 فروردين 1393

قطار

من و مهرسا هر دو برای اولین بار ،در راه برگشت از مشهد ،سوار قطار شدیم سفر خوبی بود خیلی  خوش گذشت! این سفر اولین سفر چهار نفرمون بود ...
4 آبان 1392

پارسا و مهرسا 9

دلیل این که چرا بیشتر عکسهای دونفره من و خواهرجون این مدلی هست اینه که تا من از خواب بعداز ظهر بیدار میشم میام و پیش خواهرجون میخوابم و به مامانم میگم ببین ما دو تا رو و مامان هیجان زده میشه ... ...
4 آبان 1392

مشهد

مهرسا برای اولین بار و من برای سومین بار به مشهد رفتیم روزهای ما در مشهد اینطوری گذشت که صبح ها برنامه برای من ریخته میشد و عصرها هم میرفتیم  مشهد امام رضا ! یک روز رفتیم باغ وحش البته بیشتر از این که تایگر(ببر) ببینم قفس دیدم! یک اسب کوچولو بود که من با شجاعت سوارش شدم یک روز بارانی هم رفتیم شهربازی یک روز هم که هر چی بابا و مامان اصرار کردند که بریم بیرون من راضی نشدم و گفتم نریم بیرون و از سرگرمی هام تو هتل استفاده کامل را کردم و خواهرم در  مشهد به تنها کار مورد علاقه اش میرسد و بی وقفه در خواب بود بنابراین برنامه خاصی براش نداشتیم   ...
4 آبان 1392

کیش

از این به بعد من  و خواهرم علاوه بر اینکه زیاد قشم میریم باید کیش هم زیاد بریم آخه مامان جون و باباجون و خاله ام  رفتند کیش زندگی میکنند و ما هم برای اینکه دلمون براش تنگ نشه باید زیاد بریم پیششو ن کیش هم مثل قشم برای من پر از سرگرمی هست مثل اب بازی   شن بازی دوچرخه سواری و گردش در بازارها که البته این سرگرمی من نبود و بقیه بیشتر لذت میبردند و من دوست داشتم زودتر از بازار بیایم بیرون و برم بازی کنم   ...
3 شهريور 1392

سایه

چند وقتیه که من نسبت به سایه ام خیلی ابراز علاقه میکنم و با دیدنش کلی بالا و پایین میپرم ببینم اونم میتونه کارهای من رو تکرار کنه یا نه با اومدن به قشم و بودن خورشید در وسط آسمان و بیرون رفتنهای بیشتر، من هم سایه ام رو بیشتر میبینم و بیشتر باهاش آشنا میشم و معنی این شعر کتابم را هم بیشتر میفهمم که میگه تو کوچه مون یک نفر دنبالمه همیشه        هر جا برم باهامه ازم جدا نمیشه* دستهاش مثل من تکون میخورند منو نگاه میکنه! پاشو میگذاره رو پام *:برگرفته از کتاب شعرهایی برای پسر بچه ها که من به این کتاب میگم باد بزرگه! ...
1 مرداد 1392

زلزله

امروز 18 دی در قشم زلزله اومد اما زلزله اصلی من بودم صبح ساعت 9.5 که بیدار شدم بعد از طهر نخوابیدم با اینکه خیلی خوابم میومد اما مقاومت میکردم اینم از کارهای من که دست کمی از یک زلزله نداشتند ولی نتونستم بیشتر از این مقاومت کنم و در مدت کمتر 1 دقیقه که مامانم رفت برام پلو بیاره ساعت 5.5 خوابم رفت اینم آخر عاقبت یک زلزله و نیم ساعت همینطور خوابیدم البته مامانم بیدارم کرد و من تا مدتی خواب و بیدار بودم ...
1 مرداد 1392